نمیدونم باور میکنی یا نه ... چون خودمم باورم نمیشد ... دیروز عصر که تو حیاط لم دادم زیر سقف آبیه آسمون و پرواز کبوترهای همسایه رو تماشا میکردم و به یاد تو همه ی خاطرات خوبمون رو دوره میکردم ... یه قاصدک خیلی کوچولو اومد تو قاب آسمون ... با خودم گفتم اگه بتونم بگیرمش ، تو گوشش میخونم که بیاد بهت بگه خیلی دلم واست تنگ شده ... ولی خوب خیلی بالاتر از این حرفا بود که دستم بهش برسه ... همه ش بالای سر من چرخ میزد ... یه لحظه با خودم گفتم نکنه این قاصدک فرستاده ی خودته ... و در کمال تعجب دیدم که اومد پائین ، یه چرخ زد و رفت ... و من با تمام وجود حس کردم که این قاصدک تنها فرستاده ی تو بود ... و به همین خاطر بود که نمیشد بگیرمش ... و باید اینم بدونی که خواب آرام دیشب هم هدیه تو بود که توسط این قاصدک کوچولو فرستاده شده بود ... آخه من درست ۱۷ روز هست که شباش خوب نخوابیدم ... دلم واست یه عالمه تنگ شده ... 
+ نوشته شده درشنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:57 توسط نیما |