تبليغاتX
با من تا انتهای عشق برقص ...

سوگند به بلورهای اشکی که از چشم عاشق چکید

به آرزوهای برباد رفته اش

به رویاهای شیرینش که با تلخی همکام شد

وبه قلب کوچک و لطیفش که با سخن من شکست

پشیمانم

مرا ببخش


مرا ببخش

 نگاهم ٬ لبخند فریبم 

 وسکوتم  ٬  سکوتم وسکوتم

 


مرا ببخش

نگاهم نگاهت را در بی خبری زمان دزدید

ولبخندم لبانت را به فردایی امید داد

مرا ببخش وسکوتی که ارامش قلبت را ربود

 

مرا ببخش

نگاهت لرزید ٬ اشکت گریخت ٬ امید لبانت پرپر شد

و قلبت با پتک سنگی قلبم شکست

 مرا ببخش

 مرا ببخش

 

برای همیشه ٬ برای روزی که هیچوقت ذره ای در یادت نباشد

 مرا ببخش

+ نوشته شده درسه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:35 توسط نیما |


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

+ نوشته شده درچهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:37 توسط نیما |


از هيچکس و ناکس گله اي ندارم
از عزيزانم حتي
عزيزاني که مرا به سادگي باد
آشفتند و پر پر کردند
نه نه
ديگر جايي براي گلايه نيست
تنها مي خواهم بنويسم که روزي روزگاري
پيش آنکه مرا عشق آموخت
پيش دلم
کم نياورم
مي خواستي بشنوي بشنو

از ياد نمي برم، هرگز تو را و عشق زيباي تو را،
لحظه قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را،
خواستني و تمام نشدني

حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني،
تنها به تو مي گويم ٬

                        دوستت دارم !

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:15 توسط نیما |


شب از نیمه گذشت آخر
شب بی ماه بی روزن
شب سرد پر از حسرت
پر از یاد سراب من

ستاره مرد شبم شب شد
لبم خاموش هوا سنگین
منم مجنون بی لیلا
منم فرهاد بی شیرین

خداحافظ دل عاشق
خداحافظ شب مستی
تو هم ای صورتک رفتی
کجا رفتی کجا هستی؟

خداحافظ دل عاشق
غم گم رفتن و رفتن
تو هم ای صورتک رفتی
خدا حافظ سراب من

تو رفتی و شکستم من
نموندی با من تنها
من عاشق من خسته
نمیتونم که تا فردا

بمونم همدم این شب
بخونم راز شبها رو
تو تاریکی این شبها
ببینم عکس فردا رو

خداحافظ نسیم عشق
خداحافظ ستاره ماه
برو ای صورتک بی تو
ندارم همدمی جز آه...

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:52 توسط نیما |


+ نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:56 توسط نیما |


دلم به اندازه ‌ی تمام سیب‌های کال چیده‌ ی باغ کودکیم گرفته است...

تو بگو ....

تو بگو چرا شب می‌تواند اینقدر غمگین باشد... ؟

بیا امشب را اندکی عاشقانه‌تر قدم بزنیم ...

آرام ، آهسته ، آرام...

حتی اگر هوا سردتر باشد...

حتی اگر باران تندتر ببارد...

حتی اگر گل آلودتر شویم...

بیا امشب را اندکی عاشقانه‌تر قدم بزنیم...

و یا نه ...!

بدویم...!

درست مثل روزهای کودکی...

بدویم در مسیر تمام سیب‌های کال چیده ی باغچه ی کودکیمان...

درست مثل همان روزها که وقتی سیبی ، کال می‌افتاد ، بغض می‌کردیم ،

می‌دویدیم ،

تا مبادا شیشه ی نازک غرور آن روزها بشکند...

می‌دویدیم ، آنقدر که قطره اشکی در گوشه ی چشمانمان جمع می‌شد و تا ابد در حسرت چکیدن می‌ماند...

آه...

تو بگو چرا شب می‌تواند اینقدر غمگین باشد ...؟

تو بگو ...

سیب کالی که گاز زدیم چه طعمی داشت ...!؟

آه ، عزیزم ... 

من تمام مسیر سیب‌های کال به تو اندیشیدم ،

به تو ...

تو که برای دستهای کودکیم هنوز همان سیب سرخی که نچیده ماند

+ نوشته شده درسه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:37 توسط نیما |


سال ۸۶ رو با فال حافظ واسه سال ۸۷ تموم میکنم ...

نمیدونی چه دلهره ای داشتم وقتی فال میگرفتم ...

هیچ ریسکی بالاتر از این نیست ...

اما فالم کلی قلقلکم داد ... تو رو هم حتما قلقلک میده ...

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
به این راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می پرسی درد همت چه می بندی

همانی چون تو حالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی

در این بازار گر سودیست با درویش خرسندست
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

ســــال نـــــو مبـــــــــارک

+ نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:51 توسط نیما |


بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
 
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
 
فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
 
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
 
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
 
 با اینا بهارو باور میکنم
 
با ایـنا بهـــــــارو بــــــــاور میـــــــکنم
 

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:37 توسط نیما |


+ نوشته شده دردوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:22 توسط نیما |


میدونی ... این روزا حالم خوش نیست ...

شاید تقصیر خودم باشه ... یا شایدم تو ... نمی دونم ...

اصلا مگه من و تو داره ... قرار بود ما ٬ ما باشیم ...

که هستیم ...

پس تقصیر ماست ( ما است) ...

شایدم تقصیر ما نیست ...

چه میدونم ... حتما تقصیر یکی هست دیگه ...

به هر حال تقصیر هر کی که باشه ...

اینجوریاست که این دل بدمصب بدجوری داره ذق ذق میکنه ...

تو هم انگاری عین خیالت نیست ...

اصلا من چرا چیز مینویسم ... اینو بُخون ...

اگه گوشِت با منه،
یه سری به این خاطر خوا بزن
که بدجوری کلافته!

نمی دونم شِنـُـفتی یا نه:
می گن عمو حافظ
تو پیاله ٬ عکس ِ طرف ُ می دیده!

منم پی ِ همین آدرس اومدم که حالا
قدمام مال ِ خودم نیس!
دِ نخند! با وفا!
ما خیلی وقته تلو تلو خورده تیم!

باهام حرف بزن!
بگو اگه حافظ خالی بسّه باشه،
اگه اونور ِ این استکانم سراغم نیای،
اونوخ کجای این زمونه ی زهرماری پیدات کنم؟

اما تو با معرفت تر از این خیالای خامی،
حتم دارم یه تک ِ پام که شده
این ورا پیدات می شه!

پس بی حرف ِ پیش،
وعده مون ته ِ همین بطری!

گرفتی ؟؟؟؟!؟؟!!

حالا بگو کی اون نهایتش میرسه که گفتی سه شنبه ست یا چهار شنبه ؟

ما هنوزم منتظریم ...

+ نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:34 توسط نیما |


توقعي از تو ندارم
اگر دوست نداري
در همان دامنه دور ِ دريا بمان
هر جور تو راحتي! بي بي باران
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري
براي روشن كردن ِ اتاق تنهائيم كافي ست

من كه اينجا كاري نمي كنم
فقط, گهگاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت مي كنم
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه مثل ِ هميشه
به اين حرفهاي من مي خندي

حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديك مي شوم
باران مي آيد
صداي باران را مي شنوي ؟؟

+ نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:2 توسط نیما |


مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز !
از دلتنگیت می‌میرم

وقتی نيستی
می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای
و هزار چيز ديگر

تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بيایی؟

خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
...

چقدر از نداشتنت می‌ترسم ...

+ نوشته شده درشنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:5 توسط نیما |


My

MY VALENTINE

+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:54 توسط نیما |


گوش شیطون کر ٬ انگار یه خبرایی هست ...

+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:22 توسط نیما |


ساعت ۲ بعد از ظهر روز یکشنبه ۲۱/۱۱/۱۳۸۶ :

چند روزدیگه قراره همدیگرو ببینیم ... اما کوتاه ... در حد دیدن و کادو دادن ...

مثلا باید خوشال باشم که بعد کلی مدت (بیش از ۳ماه) قراره همو ببینیم  ...

اما ... اما اون میخواد زود بره ... و من از همین الان دارم غصه میخورم ...

شاید حق داره ... آخه میترسه ... از من نه ها ... از آسمون ...

آخه یه بار از همین آسمون بلا اومد ... هول ورش داشته که نکنه بازم بیاد ...

منم اصرار نمیکنم ... چون میدونم مرغ سرکار خانوم یه پا بیشتر نداره ...

میترسم یهو بگه اصلا ولش نمیام ... اون وقت دیگه خر بیارو باقالی بار کن ...

خدا جون ... تو یکاریش کن ... نمیشه بیشتر بشه ...  

الانم داریم بهم اس ام اس میدیم ... خبر نداره من دارم اینجا چیز مینویسم ...

هر چند روزی یه بار ازم دلخور میشه ... نمیدونم چرا ؟

همین الان وقتی فهمید امروز نشد کاری که باید میکردمو بکنم ...

کلی سرسنگین شد ... فکر کنم میخواد منو بزنه ...

یکی بهش بگه آخه تقصیر منه ... نه خدا وکیلی گناهه منه ...

بگذریم ... زیاد چیز بنویسم ممکنه دیگه ...

چند روز پیش صداشو شنیدم ... بهم زنگ زد ...

خنده هاش منو کشت ... مخصوصا وقتی من اون کلمه رو اونجوری گفتم ...

خانومیه من خیلی مهربونه ... دوسش دارم ناجور ...

یه عالمه قدرت داره ... مثلا همین الان فهمید حال من خرابه ...

از کجا میفهمه خدا میدونه ...

بهش گفتم که ناراحنم که میخواد زود بره ...

...

نگفتم مهربونه ...

...

گفت بیشتر میمونم ...  اونم ۲ ساعت ...

قربونش برم ...


ساعت ۶ ٬ عصر روز دوشنبه ۲۲/۱۱/۱۳۸۶ :

باور نکنین ... همه ش شوخی بود ...

مرغش یه پا داره ...

تنها خوبیش این بود که یه شب و یه صبح حال خوبی داشتم ...

اما الان ... الان هیچی ...

هیچی ...

هیچ ...

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:0 توسط نیما |


برف زیاد بود اما ...

دماغ ساختن آدم برفی نبود !

+ نوشته شده درجمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:34 توسط نیما |


به باد حادثه بالم اگر شكست، چه باك!

خوشا پريدن با اين شكسته ‌بالي‌ها!

+ نوشته شده دریکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:26 توسط نیما |


انگار یه نفر همه ش اینو تو گوشم میخونه که ...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

...

 

+ نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:17 توسط نیما |


کمی قهر ...

و حالا نوبت آشتی ...

+ نوشته شده دریکشنبه نهم دی 1386ساعت 19:49 توسط نیما |


شعرم نیامد

و هیچ شعری به دادم نرسید ...

تنها آوای غمگین آن صدای آشنا بود که کمی تسلایم داد ...

و چیزی انگار برای تو گفته بود ، از دل من ...

هی لیلی سیاه

اینقدر برام عشوه نیا

تو کوچه...

تو گذر...

تو سر تا سر این شهر

هرجا بری همراتم

سگ و سوتک میدونه

کشته عشوه هاتم

+ نوشته شده دریکشنبه نهم دی 1386ساعت 10:23 توسط نیما |


خوابیده ام ...
نیمی خواب و نیمی بیدار .

ذهنم مشغول است
پُرَم از آتش فکرهای گوناگون

خوابم یا بیدار ؟
می خواهم در این دو راهی بمانم .


هم می خواهم بخوابم
تا تو را در رویا ببینم


هم می خواهم بیدار بمانم
تا حسرت تو را به دوش بکشم ...

+ نوشته شده درشنبه هشتم دی 1386ساعت 21:44 توسط نیما |


ای خدای بزرگ
هر روز به یادمان بیاور
که از میان همهء نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای
بالاترین آن محبت است ...

خدایا
دل هامان را بگشا
نه فقط به روی نزدیکان مان
بلکه به روی همه انسان ها ...

ای خدای مهربان
یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم
یاری مان کن تا شکیبایی ، همدلی و مهربانی کنیم ...

+ نوشته شده درجمعه هفتم دی 1386ساعت 19:24 توسط نیما |


مهم نيست
آفتاب غايب باشد
رَدِپای کم‌رنگ همين پرنده تا پُشتِ کوه
يعنی خيلی چيزها ...

+ نوشته شده درپنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:25 توسط نیما |


 

حالا نوبت زمستون ...

 

+ نوشته شده درشنبه یکم دی 1386ساعت 11:37 توسط نیما |


ما دوساله شدیم ...

                       سالگرد عاشقیمون مبارک

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:29 توسط نیما |


گل و خار

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه !
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد !
گل صميمانه به او گفت سلام
خار صميمانه به او گفت : عليك !

+ نوشته شده درسه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:9 توسط نیما |


+ نوشته شده دریکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:36 توسط نیما |


فقط برای اینکه یادمون بمونه

 TOP SECRET 

+ نوشته شده دردوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:13 توسط نیما |


تمومه اين حرفا بهانه ست

بهانه های عاشقانه ست

اگه من از تو گله دارم

عاشقتم همه ش بهانه ست

۱۰۰٪ ایمان دارم که از حرفای پشت تلفنم ناراحت شدی ...(البته خودتم گفتی) ... خب میگی چیکار کنم ؟ غصه م نشه وقتی نمیتونم ببینمت ؟ گریه م نگیره وقتی دلم میسوزه از نفرستادن اون همه اس ام اس هایی که تو دلمون موندن ؟ فـــــــــــدات بشم ... یکمی هوای منو بیشتر داشته باش ... باشه خوشکلم ؟؟ ... مرسی ... حالا اگه نگی لوس میشم ٬ به عنوان معذرت خواهی بذار ۳ تا ببــــــوسمت ... همون ۳ تای خودمون ! اگه نظر نذاری فکر میکنم قهری !!!

 tempfa.com بـــــــــــوس tempfa.com

 tempfa.comtempfa.com بـــــــــــــــــــــــوس tempfa.comtempfa.com

 tempfa.comtempfa.comtempfa.com بـــــــــــــــــــــــــــــوس tempfa.comtempfa.comtempfa.com

+ نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:50 توسط نیما |


 سلام خوشکلم ٬ نازنینم ٬ مهربونم

سلام ای همه ی خوبی ها

سلام ای هستی من ٬ شور و عشق و مستی من

 

زهـــــرا جــــــــــــــونم

تولدت مبــــــارک

تولدت مبـــارک

تولدت مبارک

یه دونه بــــــــــــــــــــــوس بده !

 خب حالا نوبت کیک و کادوهاست

زود شمع ها رو فوت کن میخوایم بریم سراغ کادوها

تولد تولد

تولدت مبارک

بیا شمع ها رو فوت کن

تا ۱۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشی

چو گلها سراپا نشاط و شوری 

تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

 

بهار امیدی ، همه سروری

 تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

 

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن

شکفتی زیباتر از گل به گلشن

 

نشستی ، چون لاله در باغ هستی 

تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من

 

دور از هر بلایِ خزانی بمانی 

با شور و نشاطِ جوانی بمانی

 

گل  باشی ، که در جمعِ یاران نشینی 

در عالم ، به جز روی شادی نبینی

(http://www.iransong.com/g.htm?id=11924)


فکر کن ۲۰ سال ٬

دیگه من این شکلی بهت تبریک تولد بگم ٬

 با حاله نه ؟ مطمئن هستم که ازون سبیلا خوشت میاد

راستی این عکس و جمله بالا یه نکته داره !

اگه کشفش کنی یه جایزه خوب پیشه من داری !


خب خانومی منتظرم که نظرتو هر چه زودتر بدونم !

۶ تا بــــــــــــــوس دیگه ... به امید دیدار

 I Love You :: NiceKarachi.com

+ نوشته شده درجمعه بیستم مهر 1386ساعت 9:37 توسط نیما |